گروه نویسندگان حاشیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) گروه نویسندگان حاشیه
Previous Months Home Archive امرداد ٩٢ خرداد ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ More ...
      حاشیه... ("حاشیه" یک هفته نامه فرهنگی٬اجتماعی و البته سیاسی است.)
در جست‌وجوی جمشید بسم‌الله در خیابان منوچهری by: گروه نویسندگان حاشیه

مطلب منتخب از شماره اول هفته نامه حاشیه

جمع شدن جمشید

یک 0912 معمولی را می‌نویسد روی یک برگه و می‌دهد دستم. باورم نمی‌شود که شماره جشمید باشد؛ شماره نه فقط رند نیست بلکه حتی یک رقم تکراری هم ندارد که توی ذهن بماند یا به آدم حالی کند شماره یک آدم مهم است. اما چاره دیگری هم ندارم. باید از یک جا شروع کنم و می‌دانم که بازار افشار در کنار‌ هارمونی قدیمی و زنگاربسته مغازه‌های خیابان مارپیچ منوچهری تنها جایی است که می‌شود هنوز ردش را گرفت. بیرون می‌آیم و شماره را می‌گیرم. قلبم تندتند می‌زند. باوجود ناامیدی مطلق، چند جمله اول گفت‌وگو را در ذهنم می‌چینم. چهارتا بوق می‌خورد. در همین فاصله مرد صرافی را می‌بینم که از پشت ویترین صرافی‌اش به من خیره شده تا ببیند با آن تکه کاغذ چه می‌کنم. لبخندی حواله‌اش می‌کنم و همین که می‌خواهم قطع کنم، صدایی از آن ور خط می‌گوید «بله؟!». خشکم می‌زند، صدا جوان‌تر و تیزتر از چیزی است که فکرش را می‌کردم، شبیه صدای ناظم مدرسه‌های جدید است که پشت میکروفن مدرسه داد می‌زنند. می‌گویم «آقای جمشید بسم‌الله». به خشکی و با لحن دو پهلو می‌گوید: «نه خیر!» و قطع می‌کند.

 

مار و پله

آیا خودش بوده؟ خود جمشید بسم‌اللهی که تا دیروز شهرتش از یک خیابان هم فراتر نمی‌رفت و حالا در آن طرف آب‌ها درباره‌اش مقاله می‌نویسند و در این طرف آب‌ها به‌عنوان مردی از او حرف می‌زنند که قیمت دلار توی مشتش بوده؟ مردی که احتمالا صبح که می‌خواسته روی چهارپایه معروفش بایستد و به قول آقای معاون و آقای رییس‌جمهور، قیمت ارز را بالا و پایین ببرد، جینگول مستون می‌خوانده «ما پنج تا برادر...». لابد اگر خودش بوده با این همه شهرتی که حالا دست و پا کرده، ناراحت شده است که چرا به جای منشی‌اش، شماره مستقیمش را گرفته‌ام. لابد سرش خیلی شلوغ است، نشسته و دارد فکر می‌کند، فردا دلار را به کدام قیمت برساند، بالا ببرد تا پسته‌فروش‌ها بتوانند خیلی شیک، صادراتشان را چند برابر کنند یا پایین بیاورد تا موبایل‌فروش‌های راسته علاءالدین یک دل سیر پدر و مادرش را دعا کنند یا ثابت نگه دارد که هرچه کارگر کارگاه تولیدی هست، با دعای خیر برای او عرق صورتش را پاک کند. در ذهنم این تصویر نقش می‌بندد که مثل پادشاهان عرب در سالنی بزرگ نشسته و ماروپله‌بازی می‌کند. مار اگر مهره را گزید، قیمت سقوط می‌کند و از روی بدن مار پایین می‌غلتد، نردبان اگر آمد، دلار بالا می‌رود، بالا و بالاتر تا خانه آخر. صراف از مغازه‌اش می‌آید بیرون: «جواب داد؟» می‌گویم که جواب نداد تا نفهمد این همه خیال‌پردازی را. می‌گوید: «روزی 10 نفر می‌آن این‌جا و همه دنبالش می‌گردن. یه اسم شنیدن تو تلویزیون، فکر می‌کنن طرف آلکاپونه. بابا به خدا آدم بدی نبود! مورد اعتماد همه صرافاس.» قیمت‌های پشت شیشه را نگاه می‌کنم، مسخره‌اند. حتی مامورها هم می‌فهمند که این قیمت‌ها اینجاست تا آن‌ها کسی را به‌عنوان اخلالگر بازار ارز با خود نبرند و به فهرست آن 40 نفر اضافه نکنند. در همین فاصله که این‌جا ایستاده‌ام، همین صراف، 10 نفر را به‌خاطر 100تومان بالا و پایین رد کرده و هیچ رقمی به آن‌چه پشت ویترین نصب شده شبیه نیست.

 

دزد و وزیر

آیا خودش بود؟ شاید خود «جشمید الف» بود و ناراحت شد از این که هنوز اسمش را «بسم‌الله» می‌شناسند. شاید بعد از آزادی‌اش از زندان، کم‌کم داشت فراموش می‌کرد هرچه پیش آمده بود را. شاید داشت یادش می‌رفت که حالا به‌عنوان مال مردم‌خور شناخته شده. معاون رییس‌جمهور آمده در تلویزیون و بدون محاکمه و هر چیز دیگری، اسمش را پهلوی 70 میلیون نفر لو داده و آبروی یک مسلمان را از بین برده است. مگر چه کار می‌کرده؟ پنج برادر بوده‌اند با اندکی پس‌انداز و افتاده‌اند توی خط دلار و سکه. درست مثل بعضی‌ها که می‌روند دانشگاه تا بعدش از طریق انجمن‌ها بشوند مسوول اداره‌ای و بعد هم معاون و بعد هم .... کارش هم اگر گرفته، صراف‌هایی که اینجا در منوچهری می‌شناسندش، گواهی می‌دهند که به‌دلیل صداقت و روراستی‌اش بوده و آن قدر یک کلام در معامله تا شده «بسم الله». حالا اما به تلفن من جواب نمی‌دهد، چراکه احساس می‌کند به حق نبوده آن طور چهارپایه کسب و کارش را پیش چشم 70 میلیون جمعیت از زیر پایش بکشند. از یکی از صراف‌های دیگر منوچهری می‌پرسم: «کی؟» و جواب می‌شنوم: «همان‌هایی که در جریان ارز خیلی هم بی‌تقصیر نیستند و نبوده‌اند.» جرات ندارد بگوید دولت یا مثلا فلان بانک و یا حتی بانک مرکزی چراکه مثل تف سربالا می‌ماند. اما همان وقت که بازار شلوغ شد و کار ارز داشت نردبان به نردبان بالا می‌رفت، همین صراف‌ها آمدند و شعار دادند و گفتند و بیانیه هم نوشتند که دولت به جای این که هر روز یقه یک نفر یا یک صنف را بگیرد، خودش نظام تازه‌ای برای ارز طراحی کند تا همه تکلیف بیاید دست‌شان. دولت اما این کار را نکرد و به جایش تن داد به قاعده بازی دزد و وزیر. از میان کاغذهای مچاله‌شده، یک کاغذ انتخاب شد که نام «جمشید بسم‌الله» رویش نوشته شده بود.

 

در غیاب چهارپایه

شاید خودش بوده؟ حالا که از زندان بیرون آمده و فهمیده که چقدر در حق ملتی که روزی‌شان به همین دلار وابسته است، بد کرده(!)جایی نشسته و پنهان از چشم دیگران برای بخشیده‌شدن از طرف ملت، مدلی طراحی می‌کند برای قیمت‌گذاری ارز. این‌طور که معلوم است انگار دولت و بانک مرکزی با میلیون‌ها دلار تراکنش این کار را بلد نبوده‌اند برای همین او نشسته و دارد روی همان چهارپایه به مدلی به نام «چهارپایه جمشید» فکر می‌کند تا بعدها بدهد دست دولت برای قیمت‌گذاری دلار. «ولی شاید خودش نبوده». وقتی که این جمله می‌آید توی ذهنم، خود به خود وسط شلوغی و سر و صدای منوچهری از ترس یخ می‌کنم. نه این که دلم به حالش بسوزد- که می‌سوزد- نه! بیشتر از این می‌ترسم حالا که جمشید نیست، چهارپایه نیست و آن یک‌کلام بودن‌ها بر سر قیمت نیست، چه کسی قیمت دلار را مدام عوض می‌کند. کیست که در سایه نشسته و این شب عیدی، کاری با دلار می‌کند که این برگه‌های سبز این طور برای مردم خوش‌رقصی می‌کنند. دوباره کاغذ را درمی‌آورم و شماره را می‌گیرم. از تلفن صدا می‌آید: «مشترک مورد نظر در شبکه موجود...»

 

آن ور خطی‌ها و این ور خطی‌ها

در بازار دلار هرکسی چیزی می‌گوید، یک نفر از نقش دولت حرف می‌زند، کسی از تحریم‌ها می‌گوید، کسی می‌گوید که شایعه‌ها روی قیمت دلار تاثیرگذار است و... . اما هیچ کس نمی‌گوید چطور می‌شود یک خرده‌فروش یا دلال آبرومند در این بازار بود. همه اسکناس‌های بسته‌بندی شده را دست گرفته‌اند و هریک جایی روی یک موتور پارک‌شده لم داده‌اند و حاضر نیستند یک ثانیه وقت‌شان را ارزان به کسی بفروشند که نه برای خرید ارز آمده و نه برای فروشش. اما تقریبا همه موافقند که کار کار جمشید نبوده. درست است که ارز تابوی سه هزار تومانی را پشت سر گذاشته و حالا هر روز یک لگدپرانی تازه می‌کند، اما آن‌ها که توی منوچهری کل معامله روزشان به چند صدهزار دلار هم نمی‌رسد، نمی‌توانند نقشی در این بازار چند صدمیلیون دلاری داشته باشند. همه می‌گویند باید رفت سراغ آن ور خطی‌ها و منظورشان کسانی است که توی خانه نشسته‌اند و در حال گشت‌زنی در اینترنت هستند و با هر حاشیه تازه‌ای در بازار داغ اخبار سیاسی، فرمان خرده‌پاها را به طرفی دیگر می‌چرخانند.

 

جمشید در ویلای مدیری

مهران مدیری خوب می‌داند که چه‌طور باید ملت را بخنداند. کافی است یک اسم به هر دلیل در جایی معروف شود تا مدیری در 90 قسمتی بعدی (که همیشه در دست ساخت دارد) از او شخصیتی بسازد برای خنده مردم. این وسط اگر اسم را دولت مطرح کرده باشد حتما در اولویت کاری آقای کارگردان قرار می‌گیرد. این بار در سریال بی‌سروصدای ویلای من، جمشید بسم‌الله به‌نوعی حضور دارد و قطعا اگر عرصه به او تنگ نبود از مدیری به‌دلیل این شخصیت‌سازی شکایت می‌کرد! چرا؟ تا به حال عکس‌های منتشرشده از جمشید واقعی را دیده‌اید؟ در یک عکس او و احتمالا یکی از برادرانش روی چهارپایه ایستاده‌اند و دلار خرید و فروش می‌کنند. صورت جفتشان عرق کرده و گر گرفته و معلوم است از این همه شلوغی خسته‌اند. جمشید با آن لباس چهارخانه ساده و قیافه معمولی‌اش را جمشید هزارپای شارلاتن نشان دادن، یک جور مجازات پیش از محاکمه است که همیشه هم مدیری از عواقبش قسر در می‌رود. البته یک حالت دیگر هم دارد و آن به طنز گرفتن ادعاهای دولت است درباره مردی که به گفته آن‌ها با یک تلفن کار دلار را می‌ساخته!

 

داستان جمشید

سرانجام این مرد هزار چهره هم مشخص نیست. تا دیروز یکی از اهالی منوچهری بود و همه می‌شناختندش اما حالا که بعد از یک ماه زندان آزاد شده هیچ‌کس به‌درستی نمی‌تواند او را معرفی کند. کسی می‌گوید چهار پنج برادر بوده اند، کسی می‌گوید جمشید سن زیادی ندارد و حتی به 40 سال هم نمی‌رسد، یکی می‌گوید، پسرش 40 سالش است و خدا می‌داند از آن جمشید دیروز چه همه داستان امروز بر سر زبان‌هاست. کسی می‌گوید خانه‌نشین شده، کسی می‌گوید دلارهایش را گرفته‌اند و دیگر سرمایه‌ای ندارد، کسی می‌گوید حالش را ندارد بیاید این‌جا و با گنده‌ها می‌پرد و کسی می‌گوید اصلا چنین فردی در بازار وجود نداشته و تنها بهانه‌ای ست برای آرام نگه داشتن مردم تا اطلاع ثانوی. اما واقعیت این است که بازار در نبود جمشید هم باز التهاب‌های خودش را دارد و دلار چون اسب چموشی سم به در می‌کوبد، تا کی در این طویله باز شود و این اسب خشمگین بزند بیرون. اما درباره جمشید و جمشیدها یک چیز معلوم است، آن‌ها آن‌قدر کف بازاری بوده‌اند که خودشان هم از این همه معروفیت بهت زده‌اند. 

  Comments ()
Recent Posts سایت هفته نامه حاشیه مصاحبه جدی با مردی که شوخی دارد رونمایی از مجری مناظره کاندیدا های ریاست جمهوری توسط حاشیه+تکمیلی گفتگوی هفته نامه حاشیه با رضا صادقی داستان مجسمه‌هایی که بیشتر از مجسمه بودند! شماره نهم حاشیه منتشر شد نامه علی مطهری به رهبر انقلاب در مورد ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی ما فال مشایی را گرفته ایم پیغام شورای نگهبان به هاشمی رفسنجانی:انصراف بده جواب و راه حل جداول و معماهای صفحه سرگرمی شماره ششم حاشیه
My Tags حاشیه (۳٢) انتخابات (۱۱) شماره اول (٧) شماره دوم (٦) شماره سوم (٦) شماره هشتم (۳) شماره ششم (۳) شماره هفتم (۳) شماره نهم (٢) شماره پنجم (٢) جاده خاکی (٢) مشایی (٢) نظرسنجی (٢) هنرمندان (۱) مناظره (۱) یارانه (۱) طنز (۱) زلزله (۱) هاشمی (۱) سرگرمی (۱) بوشهر (۱) فال (۱) متادون (۱) سگ (۱) لاریجانی (۱) شورای شهر (۱) آی تی (۱) مجسمه (۱) کره شمالی (۱) رضا صادقی (۱) کهریزک (۱) رسوایی (۱) مسعود ده‌نمکی (۱) علی مطهری (۱) قدیری ابیانه (۱) منصور ضابطیان (۱) کلاه قرمزی (۱) مسعود فراستی (۱) فواد صادقی (۱) مارگارت تاچر (۱) شماره یازدهم (۱) محمدغرضی (۱) عسل بدیعی (۱) آلماتی (۱) جمشید بسم‌الله (۱) کیم جونگ اون (۱) آب پریا (۱) زاپاس المشایی (۱) جم‌تی‌وی (۱) افسردگی هنرمندان (۱) خندوهناکی (۱) این دماغِ جذاب (۱) نوار 8 میلیونی (۱) سخنرانی طولانی (۱) بهروز وثوقی راد (۱)
My Friends   باشگاه مدیران و متخصصان My Pardis