گروه نویسندگان حاشیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) گروه نویسندگان حاشیه
Previous Months Home Archive امرداد ٩٢ خرداد ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ More ...
      حاشیه... ("حاشیه" یک هفته نامه فرهنگی٬اجتماعی و البته سیاسی است.)
تو هم توی تظاهرات بودی! گفت‌وگوی متفاوت حاشیه با مسعود فراستی by: گروه نویسندگان حاشیه

مطلب منتخب از شماره اول هفته نامه حاشیه

 

مسعود فراستی آدم عجیبی است. تکلیف آدم را همان‌قدر که مشخص می‌کند همان قدر هم نامشخص باقی می‌ماند. رفتم ببینم فراستی حرف حسابش چیست. برف آمده بود و دار آباد به شدت سرد بود و فراستی همانطور که لم می‌داد روی میز برنامه هفت، خودش را ریخت روی میز آن کافه‌ای که بودیم و سه ساعتی گپ زدیم که بخشی‌ از آن را می‌خوانید:

 

 

 

 

شما در گذشته گرایش سیاسی داشتهاید، آیا این گرایش چپ داشتن در ادبیات انتقادیای که امروز اغلب شما را با آن می‌شناسند، تاثیری داشته؟

جزو دانشجوهای شلوغ‌کن در اروپا بودم؛ گرایشم چپ بود. منتها گرایشی از چپ که طرف انقلاب بود. الان معتقدم همه گرایش‌های چپ مارکسیستی قدیم خیلی چیزها را نمی‌فهمیدند؛ فردیت، هنر، و مهم‌تر از اینها، مردم را نمی‌فهمیدند. خیلی قیّم بودند، نگاهشان از بالا به پایین بود و خیلی جاها با روشنفکرهای بورژوا هم موضع می‌شدند.

یادم می‌آید که سر فیلم اخراجی‌های 1 که از آن دفاع کردم، طیف‌های مختلفی مخالف بودند؛ از روشنفکران تا مذهبیون. یکی از حزب‌اللهی‌های واقعی که قبولش دارم به شدت با این فیلم مخالف بود، پرسیدم علت مخالفتت چیست؟ گفت لمپن است و... گفتم لمپن یعنی چی؟ گفت بچه‌هایی که توی جبهه بودند، نماز شب می‌خواندند و... در این فیلم نیستند و به جای آنها دزد و معتاد و فلان... است گفتم خب این بچه مسلمان‌هایی که از جبهه برگشتند و سالم اند حالا طلبی از مردم ندارند؛ گفت نه! گفتم چه عیبی دارد که بگوییم یکبار در خط مقدم کسانی بودند که اساسا معتقد به آرمان‌های خودشان بودند و مردم را هم قبول داشتند، گفتم فکر نمی‌کنی تو هم مثل روشنفکران مردم را قبول نداری؟ این گروه از حزب‌اللهی‌ها هم خودشان را قیم مردم می‌دانند و نسبتی که به مردم می‌دهند این است که شما مبتذل پسند هستید و ما قیم هستیم. در بحث فرهنگی ممیزی همین است.

شما اصلا چرا با دیگران دعوا داری؟

اساس دعوای من جهان‌بینی من است. دعوای من با خیلی طیف‌ها و خیلی‌هاست و فکر می‌کنم و امیدوارم که به مردم احترام بگذارم و جزو به‌اصطلاح روشنفکرانی نباشم که از مردم پرت‌اند و این را افتخار می‌دانند. برعکس اگر مواضع من با مردم همسان باشد، افتخار می‌کنم. ممکن است مردم در مبانی با من هم عقیده نباشند اما این را هم بگویم، مردم یک ویژگی دارند و آن این است که اشتباه هم می‌کنند.

فکر می‌کنم شما اصلا چهره محبوبی بین مردم نیستید...

اتفاقا باید به صراحت بگویم که من به شدت محبوب هستم.

به خاطر تیپ رفتاری شما؟

نه. من آدمی هستم که از وسایل نقلیه عمومی زیاد استفاده می‌کنم و پیاده‌روی زیاد می‌کنم، دانشگاه درس می‌دهم. برخوردهای این دو سال و نیم خیلی زیاد است. جوان‌های دانشجو و...خیلی مدنظر من نیستند و برایم مهم هم نیست. یک راننده تریلی چند وقت پیش من را دید و گفت: فلانی خیلی مخلصیم! خیلی جرات داری!

شما منتقدی؛ آرتیست نیستید که این‌ها برایتان جالب باشد... بگذارید رک بگویم: فاصله آدم‌هایی که از شما متنفرند تا آدمهایی که دوستتان دارند خیلی زیاد است...

برای مردم عادی، فراستی جز آدم‌هایی است که شفاف حرف می‌زند، پز هم نمی‌دهد. چون لو می‌رود. این که من نمی‌ترسم بخشی از حرف من است و بخشی هم نقد است. مثلا توی میدان شوش یک راننده تاکسی که اهل فکر بود، گفت تو به من متر دادی. گفتم متر چه چیزی را؟ گفت: این که می‌گویی فرم؛ خیلی نمی‌فهمم اما می‌فهمم قبل از اینکه گول حرف بزرگی را بخورم نگاهم را درست کنم، اما تعداد کسانی که گفتند مرده شورت را ببرند واقعا خیلی کم بوده است. این آمار هفت بود. هفت واقعی. نه هفتِ قلابی!

آمارهای من کاملا برعکس است؛ یکی دو نفر از دوستانم که میدانستند امروز میآیم با شما گفتوگو کنم، پیامکهایی به من دادند که به شما برسانم، البته پیام‌هایی حاوی محبت نیست و اتفاقا حاوی نفرت و عداوت است...

شما می‌توانید یک سئوال از آقای حائری بپرسید. حائری رئیس اجرایی هفت بود و اصلا اهل ملاحظه و اینها نیست. از خود جیرانی هم می‌توانید بپرسید.

یعنی شما مطمئنی که پایگاه مردمی داری؟

از مجموعه مخاطبان «هفت»، درصد بالایی طرفدار من هستند. توی کلاس‌هایم هم به چشم دیدم. در این کلاس‌ها خیلی‌ها اولش نمی‌خواستند بمانند، اما ماندند. فکر کنم جوان‌هایی هم که می‌گویند فراستی دولتی است یا می‌گویند باید دید که پشت فراستی کیست، پنجاه‌پنجاه طرفدارم هستند.

شما از کی به سینما علاقه پیدا کردید؟

از چهارده، پانزده سالگی. هفده ساله بودم که شروع کردم به نوشتن در صفحات خوانندگان مجله‌ها، مثلا فردوسی.

هیچ وقت تجربه ساختن فیلم یا نوشتن سناریو یا... را نداشته‌اید؟

چرا. هفده‌، هجده‌ساله که بودم با یک نفر به نام بهنام جعفری که آدم معروفی بود یک فیلم مستند ساختیم در اتاق خودم که کارگردان بهنام جعفری بود و من کارهای فیلم را انجام می‌دادم و در واقع دستیاری و منشی‌گری و کارهای دوربین و انجام دادم. از این جا به بعد ذهن من از این مسائل فارغ شد. در دبیرستان انشاهای من معروف بود. طوری که پرویز شهریاری معروف که معلم ریاضی ما بود، همیشه می‌آمد که بشنود.

خودت هم انگار خودت را قبول نداری...

نه. اینطور نیست. وجه نقد برای من همیشه خیلی جلوتر است. من توی آشپزی هم همینطورم، چون آشپزی هم بلدم.

نقد می‌گذارد لذت ببرید؟

به شدت. من از دو چیز لذت می‌برم، خیلی وقت‌ها از چیزی که نقد می‌کنم و نظر مثبت دارم خب لذت می‌برم و وقتی که نقد منفی می‌کنم؛ مثلا نقدی که به فیلم «هامون» زدم. از نقد لذت می‌برم. نه از نقد خودم، از پروسه ی نقد.

فکر می‌کنید که نقد شما خارج از تئوری‌ها و ظرف‌های موجود نقد است؟

من از سال 68 که سیستماتیک شروع کردم به نقد نوشتن هیچ وقت قالب نداشتم، به «شمیم بهار» علاقه داشتم. شمیم بهار اولین کسی است که در نقد روی من تاثیر گذاشته. این صراحت من بخشی شاید از شمیم بهار در من شکل گرفته است. آدم‌هایی که روی من تاثیر گذاشتند پدرم، آل احمد، ساعدی، سارتر، کیومرث وجدانی، شمیم بهار و رابین وود بودند.

چند فرزند دارید؟

دو پسر

رابطه‌تان با بچه‌هایتان چطور است؟ واقعا بگویید.

در لانگ شات که رابطه خوبی با بچه‌ها دارم، مخصوصا با پسر کوچکم. با پسر بزرگم خب اختلاف نظرهایی داریم.

یکی‌شان روی اینترنت مطلبی درباره شما نوشته بود...

پسر بزرگم زنگ زد گفت: بابا یک چیزهایی روی اینترنت نوشتم درباره شما و اشتباه کردم. خب یک پرت و پلاهایی نوشته بود که خودش هم گفت اشتباه کردم. گفتم: «خوب کردی اشتباه کردی و چه می‌شود کرد؛ اما من نیازی به دفاع کسی ندارم علی‌الخصوص تو! که نشسته‌ای و چند نفر دورت را گرفته‌اند روی اینترنت می‌نویسی پدرم تحت فشار است و این‌ها». خلاصه اینکه در لانگ شات با ایلیا (پسر بزرگم) خوبم ولی در کلوزآپ با هم مشکلاتی داریم. مدام با جوان‌ها سر کار دارم اما پسر خودم را خیلی نمی‌شناسم.

جزو پدرهایی هستید که می‌گویید همین است که من می‌گویم؟

نه نه... می‌گویم سلیقه خودت را داشته باش، کار خودت را بکن، اصلا هم وارد نظر من نشو.

اگر ایلیا بگوید من فلان چیز را دوست یا قبول دارم و شما نظرتان موافق نباشد؛ به ایلیا هم می‌گویید که تو نمی‌فهمی!

نه... می‌گویم نظر خودت را داری دیگر...

چقدر آدم سیاسی هستید؟ نگویید که سیاسی نیستم که باورم نمی‌شود.

من فاصله‌ام را حفظ می‌کنم با این چیزها. آدم یک زمانی مرض دارد (که من زمانی داشتم) که همه چیز را سیاسی ببیند. ما وقتی درباره گرانی فلان و بهمان چیز حرف می‌زنیم سیاسی نیست؛ اجتماعی - اقتصادی است. من اقتصاد می‌فهمم. اما اقتصاد سیاسی هم با سیاست فرق دارد. سعی می‌کنم از این بحث‌های سیاست‌زده‌ها و شایعات و... فاصله بگیرم.

با این حساب فیلم اخراجی‌ها را مهمتر از دهنمکی می‌دانید...

فیلم‌های خوب که من دفاع کردم ازشان از سازنده‌شان مهم‌تر و بزرگ‌تر بوده‌اند؛ این خیلی بد است. مثلا شکسپیر که هر دوی ما قبولش داریم، وقتی کارهایش را می‌خوانیم پستی بلندی، ضعف و قوت‌های بسیاری دارد. همه آثارش اما از شکسپیر بزرگ‌ترند. همه آدم‌های درست حسابی این‌طوری هستند. نمونه‌هایش فراوان است... باخ، حافظ، هیچکاک و...این قاعده است.

در حوزه‌های دیگر هنری ایران هم همین وضع است. مثلا یک شاعر مجموعه موفقی منتشر می‌کند اما کتاب بعدیش افتضاح از آب در می‌آید. یا در موسیقی و... چرا واقعا هنر ما اینقدر تاریخ مصرف دارد؟ بیشتر باید از ظهور یک اثر یا متن موفق و خوب ترسید...

صددرصد حرف تو حرف کامل و درست است. این نشان می‌دهد که جهان فردی و اجتماعی بسیار محدودی داریم و دیگر اینکه زیست هنری نداریم. وقتی حیات هنری نیست، من در چه فضایی باید رشد کنم؟ به همین دلیل خشک می‌شویم. من به شدت طرفدار حاتمی کیا بودم. در نقد اولم درباره «دیدبان» نوشتم که مواظب باش! می‌دانستم و مشخص شد که این جهان وقتی تمام شود دیگر نمی تواند چیزی را جایگزینش کند. مثلا همین حاتمی‌کیا با این‌که هفت هشت فیلم آخرش پرت و پلا و بد و ناچیز بود نتوانست چیزی را جایگزین آن جهان فردی اولیه‌اش کند. با یک نقل مکان از یک نقطه تهران واقعا بایست اینقدر همه چیز تغییر کند؟ چرا؟ اینقدر سطحی؟ خانه حاتمی‌کیا پامنار بود و با موتور این طرف آن طرف می‌رفت و نتیجه‌اش مثلا فیلم‌هایی مثل «دیده‌بان» و «مهاجر» بود، اما وقتی می‌آید شهرک غرب یا لواسان همه دنیای این آدم به هم می‌ریزد. چون ماشینش به جای پیکان می‌شود چیزی که خیلی شیک و گران قیمت است و جای دوربینش هم عوض می‌شود و بقیه چیزها.

یعنی مشکل شما با کسانی مثل حاتمی‌کیا برج‌نشینی و زندگی لوکس و مدرن است؟

نه، اصلا عیب ندارد که دنیای این دوستان از آنجا به این جا رسید، این به من مربوط نیست. فقط این به من مربوط است که وقتی لواسان یا شهرک غرب‌نشین شدی دیگر از پامنار حرف نزن! نان‌پز گذشته‌ات را نخور، چون چیزی از آن گذشته در نمی‌آید. مثلا بچه‌های آسمان مجید مجیدی و «آواز گنجشک‌ها»یش. من موافق اول و آخر «بچه‌های آسمان» بودم و هستم و مخالف اول و آخر «آواز گنجشک‌ها» هم. من می‌گویم آدمی که بچه‌های آسمان را می‌سازد و زندگی‌اش عوض می‌شود خب دیگر راجع به آن زندگی حرف نزند. مثلا نماز خواندن و ریختن ماهی‌ها روی زمین به معنای کامل، فیلم فارسی است. من را با این چیزها نمی‌شود گول زد. جوهرش فیلم فارسی است، دروغ است، کلاهبرداری است. ماهی‌ها را در فیلم می‌کشی که فیلم زیبا تحویل من بدهی!؟ برو بابا... این تفکر چرا اینقدر خراب شده است؟

تا امروز از کسی ترسیدید؟ یعنی مثلا کسی صدایش را بالاببرد شما فروکش می‌کنید. مثلا شبی که یل ارجمند صدایش را بالا برد شما بحث را عاطفی و دوستانه کردید و به ارجمند گفتید شما دوست من هستید و شما و پدرتان را دوست دارم و ...

راجع به آن شب من زبلی کردم! یل ارجمند با میهمان دیگر هفت در یک جبهه بودند و من می‌خواستم این‌ها را از هم جدا کنم. آن فیلم ساز ماقبل فیلم سازی بود و تعطیل بود؛ ولی یل خب ساز می‌زند و من می‌خواستم او را از این فیلمساز مدعی و خالی و پر رو جدا کنم. این دو تا را از هم جدا کردم. من تفکیک درستی کردم و وقتی ارجمند را کشیدم بیرون تندتر به آن فیلمساز حمله کردم.

آن شب که طالبی کارگردان «قلاده‌های طلا» میهمان هفت بود...

آن شب طالبی وسط برنامه گفت من بینابین فیلم‌هایی که از تظاهرات می‌دیدم تو هم توی تظاهرات بودی! من لبخند زدم. چون قبلش فکر نمی‌کردم که توی تلویزیون و برنامه زنده این حرف زده شود. گفتم توی پیاده‌رو بودم؛ یا یک متلک دیگری زد درباره ریش که گفتم این ریش با آن ریش‌ها فرق دارد، من از چیزی نمی‌ترسم، من چپ بودم سیاسی بودم ول کردم و الان اعتقادی به سیاست و این چیزها ندارم، نه ادای کسی را در می‌آورم نه چیزی. هیچ وقت هم قبل از هفت نپرسیدم که تم برنامه چیست یا درباره چیست...

تا امروز شده درباره فیلمی که ندیده اید حرف بزنید؟

خیلی خوب گفتی!(می‌خندد) درباره یک فیلم که فقط دو دقیقه‌اش را دیدم 40 دقیقه حرف زدم، خودم هم اتفاقا لذت بردم چون درست حرف زدم.

شما با سینمای متعهد به شدت در دو برنامه آخر هفت برخورد کردید...خیلی تند و تیز!

برای من هنر برای هنر، هنر برای تعهد، هنر برای ارزش مهم نیستند و قبول ندارم؛ هنر برای من یعنی زندگی. من با هنر ایدئولوژی زده، فاشیستی، کمونیستی و... مخالفم. هنر برای نجات انسان برای من مهم است. انسانی که لزوما اومانیستی نیست، هنری که به سمت نجات انسان می‌رود.

از فیلم جیرانی «من مادر هستم»، دفاع کردید البته فکر می‌کنم جیرانی فیلمساز متوسطی است برای اینکه مظلوم واقع شد یا خود فیلم بود این دفاع؟

به جیرانی اشاره کردی باید بگویم جیرانی فیلم ساز خوبی نیست. «من مادر هستم»، فیلم خوبی است. اما از فیلم‌های دیگرش خوشم نمی‌آید. من واقعا اگر پای فیلم جیرانی نمی ایستادمٰ فیلم من مادر هستم را پایین می‌کشیدند و تندروها واقعا در این فکر بودند. من اصفهان بودم متوجه اعلامیه انصار شدم. با تندروی فرهنگی مخالفم، از مظلوم هم همیشه دفاع می‌کنم، قبل از اینکه مسئله فیلم برایم مطرح باشد برایم مهم است که فضای افراطی‌گری تمام شود. در برابر فیلم‌های دیگری هم که مظلوم واقع شدند هم همیشه این کار را کرده‌ام، من همیشه جلوی قداره‌کشی ایستاده‌ام.

احساس تنهایی نمی‌کنید؟

اصلا و ابدا.

اینجا آدم آرام‌تر و حتی مهربان‌تر و خوش‌اخلاق‌تر و قابل گفت‌وگوتری به نظر می‌رسید ولی آنجا نه... اگر دوباره در برنامه‌ای مثل هفت ظاهر شوید، فکر می‌کنید تغییری در رفتارهایتان به وجود بیاید؟

لحن من لحن خودم است، لحن همیشه من همین است و اصلا سعی نمی‌کنم از این لحن جدا شوم، چون فکر می‌کنم بخشی از من است و ناراضی هم نیستم. از هفتی که با فریدون بودم اصلا ناراضی نیستم. بالای 90درصد که کارهایی کردم را می‌کنم و چند جا را هم تصحیح می‌کنم؛ مثلا سر نفوذی اصلا راضی نیستم، من قرار بود بیست دقیقه وقت داشته باشم، اما جیرانی به من گفت دو دقیقه وقت داری، من هی آوانس دادم آخرش به خودم وقت حرف زدن نرسید. این اشتباهاتی را که داشته‌ام اصلاح می‌کنم.

اگر یک روز بخواهید فیلم بسازید...

من هیچ وقت فیلم نمی‌سازم، کسی ممکن است فیلم بسازد که دغدغه اصلی‌اش نقد نباشد، مساله اصلی من نقد است.

 به این سئوال کلیشه‌ای هم جواب بدهید:

گلستان:

روشنفکر تمام شده

بیضایی:

با سواد تئاتری بی‌سینما

میشائیل ‌هانکه:

فیلمساز روشنفکر قلابی

بهروز وثوقی:

بازیگر درجه یک

مونیکا بلوچی:

دوست ندارم

بهمن قبادی فصل کرگدن:

متنفرم

کیارستمی:

آدم قابل اعتنا، فیلمساز بدی که فکر می‌کنم یک روز به خودش می‌رسد و فیلم می‌سازد.

تارانتینو:

شلوغ قلابی

احمدی‌نژاد:

ولش کن!....ول کن

حمید فرخ‌نژاد:

بازیگر خوب و بازیگر بد

رسوایی:

آشغال

قلاده‌های طلا:

فیلم کوچولوی قابل اعتنا

پایان‌نامه:

آشغال

حوزه هنری:

فا..ج...عه....

منیژه حکمت:

یک فیلم بد

رخشان بنی‌اعتماد:

نصفی فیلم خوب

اخوان‌ثالث:

مخلصم به شدت 

  Comments ()
Recent Posts سایت هفته نامه حاشیه مصاحبه جدی با مردی که شوخی دارد رونمایی از مجری مناظره کاندیدا های ریاست جمهوری توسط حاشیه+تکمیلی گفتگوی هفته نامه حاشیه با رضا صادقی داستان مجسمه‌هایی که بیشتر از مجسمه بودند! شماره نهم حاشیه منتشر شد نامه علی مطهری به رهبر انقلاب در مورد ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی ما فال مشایی را گرفته ایم پیغام شورای نگهبان به هاشمی رفسنجانی:انصراف بده جواب و راه حل جداول و معماهای صفحه سرگرمی شماره ششم حاشیه
My Tags حاشیه (۳٢) انتخابات (۱۱) شماره اول (٧) شماره دوم (٦) شماره سوم (٦) شماره هشتم (۳) شماره ششم (۳) شماره هفتم (۳) شماره نهم (٢) شماره پنجم (٢) جاده خاکی (٢) مشایی (٢) نظرسنجی (٢) هنرمندان (۱) مناظره (۱) یارانه (۱) طنز (۱) زلزله (۱) هاشمی (۱) سرگرمی (۱) بوشهر (۱) فال (۱) متادون (۱) سگ (۱) لاریجانی (۱) شورای شهر (۱) آی تی (۱) مجسمه (۱) کره شمالی (۱) رضا صادقی (۱) کهریزک (۱) رسوایی (۱) مسعود ده‌نمکی (۱) علی مطهری (۱) قدیری ابیانه (۱) منصور ضابطیان (۱) کلاه قرمزی (۱) مسعود فراستی (۱) فواد صادقی (۱) مارگارت تاچر (۱) شماره یازدهم (۱) محمدغرضی (۱) عسل بدیعی (۱) آلماتی (۱) جمشید بسم‌الله (۱) کیم جونگ اون (۱) آب پریا (۱) زاپاس المشایی (۱) جم‌تی‌وی (۱) افسردگی هنرمندان (۱) خندوهناکی (۱) این دماغِ جذاب (۱) نوار 8 میلیونی (۱) سخنرانی طولانی (۱) بهروز وثوقی راد (۱)
My Friends   باشگاه مدیران و متخصصان My Pardis