گروه نویسندگان حاشیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) گروه نویسندگان حاشیه
Previous Months Home Archive امرداد ٩٢ خرداد ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ More ...
      حاشیه... ("حاشیه" یک هفته نامه فرهنگی٬اجتماعی و البته سیاسی است.)
گزارش اختصاصی گزارشگر «حاشیه» از یک‌روز زندگی در شهر زلزله‌زده شُنبه by: گروه نویسندگان حاشیه

محمد جعفری، گزارش‌گر پرسابقه‌ای است. فردای زلزله هفته گذشته در استان بوشهر، خود را به شهر زلزله‌زده شُنبه رساند که از اخبار و اطلاعات واصله برمی‌آمد که از مراکز اصلی زلزله 1/6ریشتری در استان جنوبی ایران است. آن‌چه درپی می‌آید گزارش جعفری از زندگی بحران‌زده و پر تنش مردم آن شهر و دیار. «حاشیه»، به همه مردم خوب بوشهر و علی‌الخصوص مردمان زحمت‌کش شُنبه، از دست دادن، عزیزان‌شان را تسلیت می‌گوید.

 جاده مملو از خودروهایی است که می‌خواهند خود را به مناطق زلزله‌زده و شُنبه برسانند. از کامیون و اتوبوس تا سواری. همه خودروهای‌شان را با اضطراب و نگرانی مشهود می‌رانند. انگار همه‌شان در مه‌ می‌رانند؛ همه انگار گیج‌اند.‌ برخی اقوام‌شان ساکن شنبه یا روستاهای اطراف هستند و برخی دیگر برای امدادرسانی یا شاید از سر وظیفه انسانی به راه افتاده‌اند و خودشان را به شنبه رسانده‌اند. هرچند امدادرسانی از همان ساعات اولیه پس از زلزله شروع شده است اما زلزله‌زدگان همچنان به امکانات بیشتری و به دست‌های گرم‌تری نیاز دارند که درد‌های‌شان را تسکین دهد. کنترل ورودی شهر شنبه در اختیار ماموران یگان ویژه استان است. آنها فقط به خودروهای امدادی اجازه ورود می‌دهند. کمی جلوتر در محوطه باز ورودی شهر صف چادرهای هلال احمر است که به چشم می‌خورد. در کنار آن دسته چادرها، بیمارستان صحرایی، نانوایی سیار و سرویس‌های بهداشتی صحرایی برپا شده است. شهر کوچک و کم‌جمعیت شنبه، به ویرانه و تلی از خاک و سنگ تبدیل شده است. بیشتر خانه‌ها از سنگ و گل ساخته شده بود و یارای مقاومت در برابر زمین لرزه 1/6 ریشتری را نداشتند. طبیعی هم هست، این‌جا تا چندی پیش روستا بوده و حالا شهر شده است. طبیعی است که ابنیه‌های مسکونی و غیره، چندان شهری و جدید نباشند. قدرت زلزله آن‌چنان بوده که حتی خانه‌های مقاوم‌تر هم تاب تحمل نداشته‌اند و ترک برداشته‌اند و ساکنان آن‌ها هم از سر ترس آن‌جا را رها کرده بودند. از این شهر، بدتر، وضع روستاهای حاج‌احمدی، چاهگاه، رزم‌آباد، سنا و حدود 50 روستای اطراف شهر شنبه است که بیشترین آسیب را از زلزله 1/6ریشتری  دو روز پیش دیده‌اند و نیروهای امدادی در این مناطق متمرکز هستند. همه در جنب و جوش و ولوله هستند. مردم عادی و نیروهای امدادی مختلف در هم آمیخته‌‌اند. مردم عادی تلاش می‌کنند تا آن دسته از وسایل خانه‌های‌شان را که امید دارند هنوز زیر آوار زلزله شاید سالم مانده باشند، بیرون بکشند. برخی از رسته‌های امدادگر هم با لودر و ابزار دیگر به آن‌ها در این جست‌وجوی نه‌چندان از سر امیدواری کمک می‌کنند. به مردم وعده داده شده است که  تا چند ساعت دیگر شبکه برق و آب‌رسانی شهر راه‌اندازی شود.

با وجود این‌که مردم زلزله‌زده به آب‌وهوای گرم منطقه‌شان عادت دارند اما آفتاب آن‌چنان بر سر و دوش آن‌ها شلاق می‌زند که همگی مجبور شده‌اند به زیر سایه نخل‌ها پناه ببرند؛ آفتاب تاکنون این همه داغ نیافته بودند. آفتاب با آن‌ها سر ناسازگاری گذاشته است. زیر نخل‌ها جمع شده‌اند تا شاید سایه سقفی که دیگر بالای سرشان نیست با سایه نخل‌ها جبران کنند. مردم، اکثرا، مصیبت دیده‌اند اما بیشتر آنها حالا با گذشت کمتر از 24ساعت از این حادثه مرگ‌بار و مهیب توانسته‌اند و بهتر است بگویم مجبور شده‌اند با داغ یک یا چند عزیز دور و نزدیکی که از دست داده‌اند کنار بیایند. برخی دسته‌دسته در چادرهای هلال احمر آرام گرفته‌اند و چشم‌شان به ادامه کمک‌ها است که حالا از این‌ور و آن‌ور به محوطه چادرها وارد می‌شود. پیرمردی که پشت به خانه‌اش نشسته که حالا دیگر یک ویرانه هم نیست. او نفس‌نفس‌زنان در حالی که شرشر عرق شیارهای پیشانی پر چروک‌‌اش را طی می‌کند، می‌گوید: «من و همسرم در حیاط خانه نشسته بودیم و دو پسرم در اتاق خواب بودند. ناگهان زمین و زمان شروع کرد به لرزیدن. نمی‌دانستیم چه حادثه‌ای داره  رخ می‌ده. همسرم فریاد زد زلزله است. خانه ما هم که خشتی بود خیلی زودتر از خانه بقیه خراب شد... گرد و خاک همه‌جا را گرفته بود. چشم، چشم را نمی‌دید. صدای گریه و شیون  از همه‌جا شنیده می‌شد، حال و هوای شهر را پر کرده بود. همسایه‌ها به یک‌دیگر کمک می‌کردند... اما چه فایده! من اشک می‌ریختم و به سرم می‌زدم... اما چه فایده! حدود یک‌ساعتی گذشته بود ولی ما هنوز از پسرا بی‌خبر بودیم. با همین پنجه‌های‌مان شن و خاک‌ها‌‌ را کنار می‌زدیم تا اثری از پسران‌مان پیدا کنیم...  اما فایده‌ای نداشت و خروارها خاک و سنگ روی آن‌ها را پوشانده بود. چندتایی از همسایه‌ها که وضعیت ما را دیدند، دردسرهای خودشان یادشان رفته بود، به کمک‌مان دویدند. خدا خیرشان بدهد! بالاخره ساعتی بعد بدن نیمه‌جون دو پسرم از زیر خاک‌ها بیرون کشیده شد و امدادگران بردن‌شان به سمت بیمارستان... هنوز نمی‌دانم چه بلایی به سرشان آمده و آیا هنوز زنده‌اند یا نه... نمی‌دانم» غرق روایت بدبختی او در عرض یک ساعت شده‌ام، به خودم که می‌آیم، متوجه می‌شوم صورت‌‌اش غرق اشک است.

انگار ذهن و زبان ترس‌خورده و هراسان مردم شُنبه هنوز آن‌چه را که رخ داده است نه خوب درک کرده‌اند و نه شاید می‌خواهند که باورش کنند. همه‌چیز برای‌شان شبیه یک کابوس ست که انگار تمام نمی‌شود. عملیات نجات تقریبا به پایان رسیده است و حالا مسوولان قاطعانه می‌گویند هیچ‌کس زیر آوار شهر باقی نمانده است. خدا کند که حرف‌شان دقیق باشد. با این خبر کمی دلگرمی به شهر برگشته در اغلب کوچه پس‌کوچه‌های شهر کوچک، اغلب خانواده‌ها سعی می‌کنند وسایل‌شان را بیرون بکشند. وسایلی که محصول زندگی ساده در شهری است که بر گرد کشاورزی بنا شده است. دخترجوانی در حالی که با گوشه روسری اشک‌های‌اش را پاک می‌کند در بین خاک‌ها به دنبال ردّ گمشده‌ای است. گاهی محکم و با دو دست به سرش می‌کوبد و تو گویی ویرانی خانه‌شان را باور ندارد. خانه فقط یک تل آوار است. دختر جوان می‌گوید: «با آن‌که خانه‌مان را دوست داشتم اما از خراب‌شدن‌اش خیلی ناراحت نیستم. داغ از دست دادن دو خواهرزاده 7ماهه و 10ساله‌ام مگر فکر می‌گذارد که به این چارتا تیر و تخته شکسته دل بدهم؟» دیوانه‌کننده است. دیگر گریه امان‌اش نمی‌دهد و بغض‌اش می‌ترکد؛ بریده‌بریده می‌گوید: «خواهرم آن‌ها را به خانه ما آورده بود. آنها پیش من بدبخت بیچاره امانت بودند اما زلزله که شروع شد نتوانستم کاری برای‌شان بکنم... هر دو زیر آوار ماندند. نمی‌دانم... نمی‌دانم‌ با چه رویی به خواهرم نگاه کنم. من امانت‌دار خوبی نبودم... من بدبخت بیچاره...»گریه امان‌اش نمی‌دهد، از سر کوچه، کسی می‌دود و در گرد و خاک خودش را به او می‌رساند با دو سه نفر از همسایگان بغض‌کرده‌ای که کنار من ایستاده‌اند، دست به پهلوی دختر جوان می‌دهند و بلندش می‌کنند و کشان‌کشان به سر کوچه می‌برندش. شهر پر از گرد و خاک است.

در شنبه تا چشم کار می‌کند فقط این درختان نخل‌اند که در برابر زلزله سر تعظیم فرود نیاورده‌اند. نخل‌ها در مناطق زلزله‌زده، از شمال تا جنوب شنبه، به نمادی از مقاومت یک جامعه انسانی که دل و جان‌اش با زمین، دار و درخت و بوته‌ها بوده است، در برابر خشم کور طبیعت بی‌جان تبدیل شده‌اند...

 

  Comments ()
Recent Posts سایت هفته نامه حاشیه مصاحبه جدی با مردی که شوخی دارد رونمایی از مجری مناظره کاندیدا های ریاست جمهوری توسط حاشیه+تکمیلی گفتگوی هفته نامه حاشیه با رضا صادقی داستان مجسمه‌هایی که بیشتر از مجسمه بودند! شماره نهم حاشیه منتشر شد نامه علی مطهری به رهبر انقلاب در مورد ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی ما فال مشایی را گرفته ایم پیغام شورای نگهبان به هاشمی رفسنجانی:انصراف بده جواب و راه حل جداول و معماهای صفحه سرگرمی شماره ششم حاشیه
My Tags حاشیه (۳٢) انتخابات (۱۱) شماره اول (٧) شماره دوم (٦) شماره سوم (٦) شماره هشتم (۳) شماره ششم (۳) شماره هفتم (۳) شماره نهم (٢) شماره پنجم (٢) جاده خاکی (٢) مشایی (٢) نظرسنجی (٢) هنرمندان (۱) مناظره (۱) یارانه (۱) طنز (۱) زلزله (۱) هاشمی (۱) سرگرمی (۱) بوشهر (۱) فال (۱) متادون (۱) سگ (۱) لاریجانی (۱) شورای شهر (۱) آی تی (۱) مجسمه (۱) کره شمالی (۱) رضا صادقی (۱) کهریزک (۱) رسوایی (۱) مسعود ده‌نمکی (۱) علی مطهری (۱) قدیری ابیانه (۱) منصور ضابطیان (۱) کلاه قرمزی (۱) مسعود فراستی (۱) فواد صادقی (۱) مارگارت تاچر (۱) شماره یازدهم (۱) محمدغرضی (۱) عسل بدیعی (۱) آلماتی (۱) جمشید بسم‌الله (۱) کیم جونگ اون (۱) آب پریا (۱) زاپاس المشایی (۱) جم‌تی‌وی (۱) افسردگی هنرمندان (۱) خندوهناکی (۱) این دماغِ جذاب (۱) نوار 8 میلیونی (۱) سخنرانی طولانی (۱) بهروز وثوقی راد (۱)
My Friends   باشگاه مدیران و متخصصان My Pardis