گروه نویسندگان حاشیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) گروه نویسندگان حاشیه
Previous Months Home Archive امرداد ٩٢ خرداد ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ More ...
      حاشیه... ("حاشیه" یک هفته نامه فرهنگی٬اجتماعی و البته سیاسی است.)
گفتگو با لیدر کلاه مخملی که سودای ریاست جمهوری در سر دارد by: گروه نویسندگان حاشیه

مطلب منتخب از شماره هفتم حاشیه


کامران بارنجی-وقتی برنامه نود برای اولین بار نشانش داد خیلی ها نمی شناختنش؛ آنهایی که برای اولین بار او را دیدند با خودشان گفتند لیگ ایران با این همه جادوگر و دلال و میکروفن فروش و...، فقط یک کلاه مخملی کم داشت که آن هم برای فوتبال جور شد. او حالا به لطف چند مصاحبه در نشریات و دیده شدن توسط دوربین های تلویزیونی، این بار هوای ریاست جمهوری برداشته و رفته ساختمان وزارت کشور و ثبت نام کرده و گفته «امیدم اول به اوس کریمه، بعد به مردم». اما ماجرای خدارحم دالوند ربطی به این ماجرا ها ندارد. او یک جوان عشق سینما است که به خاطر این عشقش رفته اداره ثبت احوال خرم آباد و اسمش را در شناسنامه به «بهروز وثوقی راد» تغییر داده. بعد از این اتفاق مهم در زندگی اش هم آمده تهران تا به قول خودش نقش اول فیلم های کیمیایی را بازی کند. اما تا به امروز به جز یک نقش سیاهی لشگر چیز زیادی به دست نیاورده. دالوند (وثوقی راد) در رویاهای خودش، می خواهد با زنده کردن خاطرات کلاه مخملی ها در سینمای ایران به جایی برسد. هر چند که از رسم و رسوم این کار هم زیاد سر درنمی آورد. وقتی با او قرار گذاشتیم برای مصاحبه، تا آخر مصاحبه هم نتوانستیم بفهمیم که او عشق فوتبال است یا سینما. او به همان اندازه خودش را مشتاق فوتبال معرفی می کند که برای سینما می میرد. خدارحم دالوند آدم عجیبی است به همان عجیبی که می گوید: «وقتی در خیابان راه می روم احساس می کنم نقش اول فیلم های مسعود کیمیایی را بازی می کنم».

 

 بگذار برگردیم به چند ســال پیش. تو را خیلی از مردم اولین بار در برنامه نود و زمانی که به هواداری از تیم استیل آذین رفته بودی ورزشگاه، دیدند؛ به فوتبال علاقه داری؟

 من عاشــق فوتبال هســتم. از همان خرم آباد هم علاقه به فوتبال داشــتم.ا لبته ننه مشــدی ام (او مادرش را به عشق فیلم فارسی ها ننه مشدی صدا می کند) خبر نداشت. وقتی ننه مشدی می رفت بازار، من هم بدو بدو می رفتم فوتبال.

 کجا فوتبال بازی می کردی؟

 مثل همه بچه باصفاها از زمین های خاکی شــروع کردم. عاشــق مهدوی کیــا شــدم. توی زمین هم مثــلا ونب ازی می کردم.ب عد عاشق شاهرودی شدم. عشق پرسپولیس هم توی این دلم افتاد.  پیوس را توی خرم آباد پوشید 17اولین نفری که پیراهن شماره من بودم. وقتی می خواســتم بازی کنم ژســت های مهدوی کیا را می گرفتم. به دستم هم بانداژ رضا شاهرودی را می بستم.

 با استقلالی های خرم آباد مشکل نداشتی؟

 نه داداش! به خدا قسم مردونگی و مرام و لوطی گری اجازه نمی داد دل کســی را بشــکنم. اما یک روز الکی ســر صف نانوایی با یکی پرسپولیسی دعوا کردم. ننه مشدی خودش را رساند و فحشم داد.

منم هی گفتم آخه ننه من که کاری نکردم چرا می زنی ننه؟ ننه من می خوام برم تهران! ننه من می خوام خوشبختت کنم. از اون موقع هم بود کها حســاس کردم هنرپیشــه خوبی می شوم. چون الکی دعوا کرده بودم. اما ننه مشدی باور کرده بود.

 بعد چی شد؟

 بعدش اومدم تهران!

تنهایی؟

 نه با بابام.

بابات برای چی؟

اومدیم کارگری کنیم.

 پس فوتبال و سینما چی شد؟

آخه بابام زیاد نمی گذاشت من برم سراغ این چیزها. ولی من توی دلم به بابام می گفتم یک روز عکس پسرت را روی سردر سینما ها می بینی که نوشته «بهروز سلطان سینمای ایران».

 پس راضی شدی که کارگری کنی؟

 آره. ولی من یک جا بند نمی شدم. یک بار رفتم باشگاه استقلال. یک آشنایی داشتیم گفت که من را معرفی می کند به ناصر حجازی ولی بهم گفت: «ببین پسر جون، باید اون لنگی ها رو ول کنی». منظورش پرسپولیسی ها بودند.

تو، هم قبول کردی؟

 نه، به خودم گفتم پسر تو  داری چیکار می کنی؟ پس غیرتت کجا رفته؟ مرامت کجا رفته؟

 یعنی به خاطر پرســپولیس حاضر نشدی بری استقلال؟

 نه نرفتم.

 پس خیلی مرام داری؟

آره. واســه همین عاشــق فیلم فارسی ها شدم. دیدم من مثل این بازیگرهــا ادا در نمــی آورم.لوطی گــری و مرام توی خون من بود. دیدم حیف است. گفتم من باید یک بازیگر بزرگ شوم که سینمای ایران تحت تاثیرش باشد.

 کلاس بازیگری رفتی؟

نه. خودم یاد گرفتم. هر جا می رفتم مثل فیلم قیصر حرف می زدم. احساس می کردم دارم جای بازیگرهای آن فیلم ها بازی می کنم. دیالوگ های همه فیلم ها را حفظ بودم.

 اینها که برای بازیگری کافی نیست، تیپ و قیافه و این جور چیزها هم لازم است؟

من مطمئن بودم مردم من را با همین قیافه قبول می کنند.

 از کجا مطمئن بودی؟

 چــون وقتــی توی خیابان با مردم برخورد می کردم، می دیدم که چقدر از من خوششان می آید. هر جا می رفتم مردم به هم می گفتند بچه ها قیصر اومد. قیصر باصفا، قیصر با مرام اومد.

 بابات چی؟ او هم می گفت؟

 (می خندد) بابام با شــلنگ می افتاد به جانم. می گفت: «لعنتی تو به درد ســینما نمی خوری، نرو، فایده نداره پدرســوخته». بعد ننه مشــدی می آمد می گفت: «نزن مرد! نزن. ســیاهش کردی. کشــتیش... ». ننــه مشــدی خودش را می انداخــت روی من و نمی گذاشــت زیاد کتک بخورم (خدارحم، همه این صحنه ها را به سبک فیلم فارسی ها اجرا می کند.) 

چی شد که یکدفعه عاشق سینما شدی؟

 من از بچگی عشــق فیلم داشــتم. عاشق لوطی گری و مرام بودم. نمی خواســتم زخم تو دل کســی باشــد. اگه تیری تو پای یکی می دیدم، در می آوردم. عاشق ننه مشدی بودم.

 خب هیچ کسی با این چیزها بازیگر نشده؟

 من به خودم گفتم می شوم. عشق سلطان افتاده بود توی وجودم. هر شب داشتم خودم را توی فیلم های سلطان می دیدم.

 منظورت از سلطان کیست؟   

سلطان، مسعود کیمیایی عزیز!

 کیمیایی را خیلی دوست داری؟

 می میرم برایش. ســلطان جانم را بخواهد می دهم. من آرزو دارم روزی در فیلم های استاد بازی کنم.

اگر از نزدیک ببینی اش، چه کار می کنی؟

 یک بار از نزدیک دیدمش. بهش گفتم تو سلطان سینمای ایرانی. آرزو دارم روزی توی فیلم هات بازی کنم. گفتم سلطان، می خوام نقش قیصر را برات زنده کنم. گفتم عاشق سینمای شما هستم. مدتی هم توی دفترش آبدارچی بودم.

آبدارچی؟

بله خدمت به استاد افتخاره! من اگر روزی در قله سینمای ایران هم باشم برای استاد خدمت می کنم.

 نظرت دربــاره بازیگرهای نســل جدید چیست؟

اینهــا بازیگــرنیســتند. مــن اگر روزی با کمک های ســلطان به قله ســینمای ایران رســیدم نشــان می دهم بازیگری یعنی چی، لوطی گری یعنی چی.

سلطان بهت گفته بازیگر می شوی؟

 نه ولی من می دونم میشــم. بالاخره ســینمای ایران من رو کشف می کنه و عکسم روی پرده های سینمای ایران می ره.

به غیر از سلطان کس دیگری را دیدی؟

 آره،امیــن تــارخ و ایــرج قادری را هم دیدم.ایرج قادری گفت که بازیگر نمیشــم اما من چون نمی خوام از الان با بزرگای ســینمای ایران درگیر بشم، چیزی بهش نگفتم.

 الان آرزو  داری کدام بازیگر را ببینی؟

من فقط می خوام پیش ســلطان زندگیم مســعود کیمیایی عزیز باشم. هربار می بینمش، اشکم در میاد. چون توی مرام لنگه نداره.

 از کی  داری این تیپ کلاه مخملی را می زنی؟

 10سال می شه. خیلی وقته.

مردم وقتی تو رو با این قیافه می بینند چی می گویند؟

 یکی می گه قیصر کجایی که داداشت رو کشتن یکی می گه نفس کش! کلا بین مردم معروف شدم، خیلی دوستم دارند.

فکر می کنی کی بتونی بازیگر شوی؟

 من تا یک سال دیگه نفر اول سینمای ایران می شوم.

از کجا مطمئنی؟

 می دونم. سینمای ایران من رو کشف می کنه.

 ولی قبلا شکســت خوردی، توی فوتبال به جایی نرســیدی. الان هم توی سینما 10سال است که هنوز نقشی بازی نکردی؟

اینها مهم نیست.البته من توی چند تا از فیلم های سلطان کیمیایی بازی کردم. البته نقشم پررنگ نبود ولی اشکالی نداره همین که کنار سلطان بودم برام افتخاره.

 الان داری چکار می کنی؟

 بعضی وقت ها می رم توی استادیوم تخمه و چای می فروشم. بعضی وقت ها هم جلوی رستوران ها جارزنی می کنم.

 روزی چقدر در می آوری؟ 

30-40هزار تومان می شود.

ماجرای اینکه توی ورزشــگاه لیدر شــده بودی چی بود؟

 من که به ورزشــگاه می رفتم همه به من توجه می کردند. چون هم تیپ متفاوتی داشتم و هم معروف بودم. می گفتند فلانی آمد. من هم با بهترین تیپ به ورزشگاه می رفتم. با شلوار لی و کفش آل استار و موهای فرفری، مثل اوایل انقلاب.بعد که چایی می فروختم و مردم من را می دیدند ذوق زده می شدند. بعد بلند می شدم و به یاد بهروز وثوقی خیلی خوب شعار می دادم. از آن شعار های لری محله خودمان مثل: «هیهاته هیهاته کریم بزن شوتاته» یا «کریم بترسون، کریمی بلرزون».

 بعد چی می شد؟

بعد نگذاشتند کار کنم که رفتم سر مسابقات استیل آذین.

 آنجا چرا؟

به خاطر سلطان پروین.

 پروین را هم دیدی؟

 نه هنوز سعادت دیدار با سلطان پروین را نداشتم.

 توی بازی های گهر دورود هــم زیاد دیده شدی؟

 آره اون تیم شهرمه. مرام و معرفت به من اجازه نمی داد جای دیگری لیدری کنم. برای همین وقت بازی هاش می روم چایی می فروشم. بعضی وقت ها هم شعار می دهم. اما نمی گذارند زیاد شعار بدهم.

 چرا؟

 چون می ترسند دیده شوم.

کی؟

 لیدرها. می ترسند جایشان را بگیرم.

مگر می خواهی لیدر شی؟

آره اگه شد می شم. اما من آرزو دارم برم سینما!

  حالا برای چی توی انتخابات ثبت نام کردی؟

 به عشــق مردم! چون این مردم می خوان بهروز بامعرفت و بهروز لوطی را ببینند. این مردم خیلی دارند غصه می خورند.

امیدی به پیروزی در انتخابات داری؟

 امید من به اوس کریمــه! اما اگر هم برنده نشــدم، باز خاک پــای این مردم هســتم. این مــردم و این خبرنگارها خیلــی به من لطف داشــتند. چون اینها من را به عنوان یک ســتاره ســینما خیلی زودتر از سینمایی ها کشف کردند.

  Comments ()
Recent Posts سایت هفته نامه حاشیه مصاحبه جدی با مردی که شوخی دارد رونمایی از مجری مناظره کاندیدا های ریاست جمهوری توسط حاشیه+تکمیلی گفتگوی هفته نامه حاشیه با رضا صادقی داستان مجسمه‌هایی که بیشتر از مجسمه بودند! شماره نهم حاشیه منتشر شد نامه علی مطهری به رهبر انقلاب در مورد ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی ما فال مشایی را گرفته ایم پیغام شورای نگهبان به هاشمی رفسنجانی:انصراف بده جواب و راه حل جداول و معماهای صفحه سرگرمی شماره ششم حاشیه
My Tags حاشیه (۳٢) انتخابات (۱۱) شماره اول (٧) شماره دوم (٦) شماره سوم (٦) شماره هشتم (۳) شماره ششم (۳) شماره هفتم (۳) شماره نهم (٢) شماره پنجم (٢) جاده خاکی (٢) مشایی (٢) نظرسنجی (٢) هنرمندان (۱) مناظره (۱) یارانه (۱) طنز (۱) زلزله (۱) هاشمی (۱) سرگرمی (۱) بوشهر (۱) فال (۱) متادون (۱) سگ (۱) لاریجانی (۱) شورای شهر (۱) آی تی (۱) مجسمه (۱) کره شمالی (۱) رضا صادقی (۱) کهریزک (۱) رسوایی (۱) مسعود ده‌نمکی (۱) علی مطهری (۱) قدیری ابیانه (۱) منصور ضابطیان (۱) کلاه قرمزی (۱) مسعود فراستی (۱) فواد صادقی (۱) مارگارت تاچر (۱) شماره یازدهم (۱) محمدغرضی (۱) عسل بدیعی (۱) آلماتی (۱) جمشید بسم‌الله (۱) کیم جونگ اون (۱) آب پریا (۱) زاپاس المشایی (۱) جم‌تی‌وی (۱) افسردگی هنرمندان (۱) خندوهناکی (۱) این دماغِ جذاب (۱) نوار 8 میلیونی (۱) سخنرانی طولانی (۱) بهروز وثوقی راد (۱)
My Friends   باشگاه مدیران و متخصصان My Pardis